خرید بک لینک

یکساعتی هست که اومدم 1 مادرم

مامان مثل همیشه برام چای اورد خوردم

شوهرم گفت دست خالی نرو توراه خوراکی گرفتم و اومدم

بابام داشت لباسایی ک دیشب روز پدر خواهرام و داداشم گرفته بودن میپوشید بهش گفتم مبارک باشه خندید خوشحالشد

خداروشکر ک هست

اماتو این یکساعت من دیوونه شدم چون بابام هنوز بااین سنش به مادرم بی احترامی کرد حوصله بچهای خواهرمو نداره گیر میده بهشون این رفتاراش خیلی ازار دهندست.من مجردم ک بودم اوضاع خیلی وحشتناک بود هرروز اینحرفا رو میشنیدم و اعصابم خورد میشد.

حالا نمیدونم چ گیری دادم ب بابام !!!!!

رفته برام پنیری ک دوسداشتم خریده هرچی گفتم پولش چقد میشه نگفت.دستش درد نکنه

تصمیم گرفتم میون غر زدنام از خوبیای طرف مقابلم هم بگم ...

برچسب: نویسنده: ایلیا نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 20:14

صفحه بندی