سلام خوبین
ببخشید ک یمدت نبودم
ازاول ک بچم دبدنیا اومد تاالان چالشای زیادی رو پشت سر گذاشتم شاید یروز بیام بگم خیلی سخت گشذت خیلی بد گذشت هوووف
فرداباید واکسن شش ماهگی باران جانمو بزنم روزای قبل واکسن رو اصلا دوسندارم از بس ک استرس میگیرم
دارم تلاش میکنم وزنمو کمکنم امروز اولین روز ازکلاس انلاین ورزش بود باگوشی ورزش کردم خیلی هم راضی بودم بابچه نمیتونم برم باشگاه مامانم گفت نگهش میداره اما شوهرم قبلو نمیکنه خودمم وجدانم نمیذاره ک زحمت کسی بدم
ارنظر مالی زیاد اوکی نیستیم ولی شکر
شوهرم زیاد بدهی بالااورد و هرچی طلا داشتم فروخت فقط دوتا انگشترو یه النگو موندهب رام حتی حلقه ازدواجم بدون اجازه من برد فروخت ک هنوزم ناراحت میشم یادش میفتم هرچی بهش گفتم چرااینکارو کردی گفت گرفتار شدم اخه هیچکس حلقشو میفروشه؟انقد بهش بی اعتمادشدما ک نگو
میدونمگرفتاره چک زیاد داره گفته برام میخره اما کی بخره الله اعلم.بااین وضع گرونی الان نمیتونه واقعا.
از راه های دیگه کمنمیذاره ولی این مورد ک پول هاشو زیاد گاییدن میده هنوز نمیتونم هضم کنم
برچسب:
نویسنده: ایلیا نیکفر