زندگی شخمی من
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:09
خاهرام داشتن خونه تکونی میکردن منم یعالمه ظرف توظرفشویی بود شستمو رفتم حموم بعد نیم ساعت بابام ازسرکاراومده بود گفت بیابیرون کاراتو بکنمنم اصلانگرفتم ک چی میگه اخه کاری نداشتم گفتم چکاری گفت قبر خودت
طلاق
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:09
چراملت رد دادن هی میگن طلاق بگیر اخه اگه بهمین راحتی بود ک خوب بود دیگه دوسندارم این کامنتو ببینم من بااینکه هزار بار بیشتردلمو شکسته اما بازم دوسش دارم ب اندازه قبل نه ولی دوسش دارمو نمیخام طلاق بگیرم ای بابا.فقط کاش اخلاق گوهش خوب بشه منم بتونم مث بقیه ادما زندگی کنم:/قابل توجه بعضی اقایون وب عکس ...
عیددیدنی
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:09
شب میخان دوتاخالهام بیان باهم خونمون عیددیدنس من همیشه خدابرای پذیرایی استرس دارم چون جمعیتشون زیاده:///امشب جیم میشم میرم خونه فامیلای شوهر عیددیدنی:|ازطرفی هم شوهرم گفت خونه فامیلهاتون نمیام چون عقدxa0پسرخالت من رقصیدم شاباش ندادن بهم و شام هم ندادن..منم گفتم منم خونه فامیلاتون نمیام گفت نیا خودم ...
مسافرت
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:09
خدایایه مسافرت درپیشه التماست میکنم مث کیش نباشه ک هرشبش گریه کنم اگه میشه ب منم خوش بگذره به هیچ جای دنیا برنمیخوره
آرزوی مرگ
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 19:02
خدایا اگه صدامو میشنوی بدون انقدر از زندگی خستم که از ته ته ته دلم آرزوی مرگ دارم خدایا اگه میشه منو زودتر بیار پیش خودت هیچکس تواین دنیا حوصله منو نداره هیچکس قدر خوبیامو نمیدونه خیلی دلمو میشکنن ب خودت قسم دیگه طاقت ندارم بقران قسم خیلی سخت شده برام زندگی خدایا نمیدونم چ گناهی کردم ک نه توی مجردیم...
وات د فاز :/
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 19:02
حالم یجوریه ک برای اروم شدنم دلم شراب میخادمست کنم بعدشم بشینم عین خررقلیون بکشم وهمراه بااهنگ تنهایی محسن لرستانی انقد زار بزنم تا بمیرم ...هعییییxa0xa0
ته دیگ ماکارونی :)
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 13:18
نیم ساعت پیش از شدت گرسنگی بیدار شدم دیدم ماکارونی دیروز تو یخچاله رفتم کف ماهیتابه پهنش کردم و ضرب گازو متوسط روشن کردم و روغن ریختم هدفم این بود که کلش تدیک بشه چون ماکارونی رو زورکی میخورم ولی تدیک
کتاب
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 13:18
وقتی کتاب راز هایی درباره مردان رو میخونم یه حسی میاد تو وجودم ک نمیتونم بشینم و دلم میخاد دور خونه بدوم و دیوونه بازی دربیارم فکرکنم دارم خل میشم نمیدونم دقیقا چ حسیه اه ...حتی الانم بشدت هیجان زده ام واضطراب دارم ...
خانه مادرشوهر:/
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 13:18
یجور مقاومت بی همتایی درنرفتن بخونه مادرشوهر از خودم نشون میدم که برای خودمتعجب اوره ...از بس اونجا احساس غریبگی میکنم برای خواب راحت نیستم باید مواظب باشم زیاد نخابم یهو حرف در نیادxa0باید مواظب باشم
غمگین ترین
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 13:18
دلم میخواست یه شوهر بادرکو فهم داشتم کسی که بهم احترام بذاره اما کاملا برعکس شددلم خونه هیچی هم نمیخام راجبش بگم خستم فقط اززندگی:((
دلم گرفته
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:42
یکهفتس صب تا شب توخونه تنهام شب هم همسر میاد شام میخوره میخابه امروز دیوونه شدم دلمگرفته میخام برم بیرون توخیابونا بچرخم.عصبی شدم پاچه همرو گرفتم از بس روم فشاره ..همسر دیشب میگفت ببخشید ک انقد اخلاق من بده خوبه حداقل خودش میدونه :/
تولد مسخره
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:42
وای خدا من هرغلطی بکنم باز همسر ناراضیه امروز برای تولدش سوپرایزش قرارشد مامانش زنگ بزنه بکشونتش خونشون و من و خواهرام باکیک تولد و کادو ها بریم خونشون و سوپرایزش کنیم تازه یروز زودتر گرفتم که کاملا س
دکلره:)
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:42
خواهرم اومده موهاشو دکلره کنه و بیسکوییتی رنگ کنه منم اومدم نظاره گر باشم :)خیلی دلممیخاد برای عید موهامو رنگ کنم ولی چون خیلی بلنده ۵۰۰ الی ۶۰۰ تومن میشه دکلره کردنش هم حیفم میاد هم اینکه همه میگن ت
گشادیسم
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:42
وااای چراانقد بی حسو حالم مامان میگه یا جارو کن یا ظرفارو بشور ازجاروکردن متنفرم اتاقها بشدت کثیف و بهم ریختس خونه به این گندگی سخته جارو کردنش کاش نوکری کلفتی چیزی داشتیم میومد همه کارهارو میکردخخخخ ساعت ۵ دوستام میرن خونه یکی دیگه دوستم منم قرارشد برم اما انقد بیحالم ک نمیتونم برم حموم نمیدونم چی ...
مزاحم
-
تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 23:42
وااای چقد بعضی مردا حرومزادن امروز ده دقیقه کنار خیابون وایسادم هی مزاحم و شدن هی وایسادن بخدا پشت ب طرفی ک ماشینا میان وایساده بودم چادرهم سرم بود واقعا خجالت نمیکشن چ معنی میده اخه ...یه ماشین وایساد پشت سرش یکی دیگه سه چارنفر وایسادن چند نفرهی xa0بوق زدن واقعا الان برام سواله من مگه چ ایرادی داشت...
پدر
-
تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 23:42
امروزصب سینی ب دست داشتم در اتاقو بازمیکردم برام داخل یهو احساس کردم یه چیزی رو پام داره رد میشه نگو قطره اب ریخته روپام پامو بردم عقب محکم انداختم جلو ک بیفته غافل ازینکه در نیمه بسته جلو پام بود :{سه تا انگشتای کوچیک پام له شد یه دادی زدم ک نگو بابام اومد گفت چت شده دست کشید رو پام گفت خوب میشی من...
بی اراده ترین:|
-
تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 23:42
اسکار بی اراده و ترین و ادم دنیاهم میرسه به من :/گاهی مث الان این چیزها اوار میشه و سرم و یادم میاد :(اگه همه اینارو تاته رفته بودم الان اعتماد بنفسم نزدیکای سقف بود حس میکنم این چن مورد خیلی رو اعتماد بنفسم تاثیر داشته و نبود اینا باعث نبود اعتماد بنفس من شده:/ کلاس زبانمو ادامه ندادمxa0 دوره آموزش...
مرگ بر امتحان:/
-
تاریخ: 1397/10/6 ساعت: 23:42
انقدر استرس امتحان و فردا رو دارمک نمیخام بخونم نمیخامکتابو بازکنم اصن حالم بده :((((همچنان دراز کشیدمxa0
اذیت میشم
-
تاریخ: 1396/12/8 ساعت: 19:46
چرا باید انقد اعتماد بنفسم پایین باشه ک تو جمع اینا نخواسته باشم برم واسترس بگیرم شکنجه میشم بخدا گاهی استرس اونقد زیاده ک بخام بحرفم رو صدامم اثر میذاره میلرزه و من اعصابم بیشتر خورد و خاکشیر میشه چرا من پررو نیستم چراااااااااااالبته جلوی همه و همه جا اینطوری نیستم تویه سری جمع های خاص دقیقا وقتی ک...
تنهای تنها
-
تاریخ: 1396/9/11 ساعت: 18:43
[unable to retrieve full-text content]بازهم از همیشه تنها تر ریدم تو این دنیای نکبت مزخرف